تبليغاتX
"تیک تاک "
شنبه سی و یکم فروردین 1387

شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت؟
گفت ای عاشق دیوانه فراموش شوی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را گفت
گفت دیری نکشد تو نیز خاموش شوی

 

 

كسي ديگر نمي كوبد در اين خانه ي متروك ويران را كسي ديگر نمي پرسد چرا تنهاي تنهايم و من چون شمع مي سوزم و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند و من گريان و نالانم و من تنهاي تنهايم درون كلبه ي خاموش خويش اما كي حال من غمگين نمي پرسد و من درياي پر اشكم كه توفاني به دل دارم درون سينه ي پرجوش خويش اما كسي حال من تنها نمي پرسد و من چون تك درخت زرد پاييزم كه هردم با نسيمي ميشود برگي جدا از او و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند...

 

مي روم خسته و افسرده و زار، سوي منزلگه ويرانه ي خويش

 به خدا مي برم از شهر شما، دل شوريده وديوانه خويش

مي برم تا که در آن نقطه دور،شستشويش دهم از رنگ گناه

 شستشويش دهم از لکه ي عشق، زين همه خواهش بيجا و تباه

مي برم تا ز تو دورش سازم، ز تو اي جلوه ي اميد محال

 مي برم زنده به گورش سازم، تا از اين پس نکند ياد وصال

 

پ.ن

  • اگه یه روزی /یه جایی/یه وقتی خیلی احساس تنهایی کردی بدون خدا این شرایط رو محیا کرده که باهاش حرف بزنی

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ 

نگارنده گل آفتابگردون در 0:15 با موضوع: | لینک ثابت |

جمعه شانزدهم فروردین 1387

نوشتن سخت می شود گاهی ...

تلخ نوشتم- گاهی شیرین و گاهی هیچ

گاهی بغض گلویم را می گرفت - هنوز هم بعضی نوشته ها را میخوانم و بغض می کنم

چه سخت است.........

سکوت - شب و قصه ی همیشگی

دلم تنگ می شود هنوز .

 مینویسم اما.... بر روی کاغذ پاره های دلم

قایق می سازم و دور می شوم از این خاک غریب

امشب نای باران ندارم

صاف تر از همیشه

بی غصه و بی درد

و من اشک میریزم                     

 

...........

کوله بارم به دوش - پر از درد

و شاید رفتن درمان کند دردها را

همین بود قصه ی من؟! همین

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

نگارنده گل آفتابگردون در 13:22 با موضوع: | لینک ثابت |

پنجشنبه هشتم فروردین 1387

فردا مي آيد روشن و پراميد، ولي من آن را نخواهم ديد

من كودكم ، كودكي كه نميدانم امروز چيست ، فردا چيست من نميدانم چرا پدر و مادر ندارم نميدانم چرا پدر نيست ؟چرا مادر گريه ميكند ، در گريه كار ميكند و هميشه از پنجره جدايي نگاه ميكند كه من هيچ چيز نميبينم  و نميدانم چرا من هم گريه ميكنم و چرا هميشه توي دلم ،توي آسمان ، لاي آدمها لاي درختها  لاي كتابها ،دنبال خدا ميگردم .

بعضي ها ميگويند غصه نخور اينده روشن مال شماهاست ولي من نميدانم آينده روشن چطور از خونه تاريك و سرد ما ،از سفره خالي ما ، از گريه و خستگي مادرم ،از جاي خالي پدرم ،از اين همه نا اميدي به سراغ من مي آيد ؟؟آيا من به اينده روشن خواهم رسيد؟؟

بچه هاي زيادي هستند كه عيد را ميبينند و لذت ميبرند بهار را ميبينند بازي را ميفهمند شادي را درك ميكنند ولي من هنوز نميدانم عيد چه مزه اي دارد بوي بهار چيست ايا من آن آينده روشنم ؟؟با اين دل كوچك و تنها با اين تنهايي و ترس ،انگار هيچ وقت تمام نميشود

شايد آن آينده روشن نزد ماست  شايد شما آن كسي هستيد كه خدا وند براي تنهايي اين كودكان فرستاده است به ياري اين كودكان بشتابيد ...

دشتها آلوده ست...
در لجنزار گل لاله نخواهد روييد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد؟
فكر نان بايد كرد و هوايي كه در آن نفسي تازه كنيم.
گل گندم خوب است .گل خوبي زيباست!
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را علف هرزه كين پوشانده است.
هيچكس فكر نكرد كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست.
و همه مردم شهر بانگ برداشتند كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد كه چرا ايمان نيست...
وزماني شده است كه به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست!

حميد مصدق

 

پ.ن

1-      من هم انشاالله وضع ماليم مساعدتر بشه ميخوام چند كودك رو به سرپستي بگيرم شما هم از اين قافله عقب نمونيد (لذت فراواني داره )

2-      تو نيكي ميكن و در دجله انداز كه ايزد در بيابانت دهد باز

نگارنده گل آفتابگردون در 16:27 با موضوع: | لینک ثابت |