اي گل ،تو ز جمعيت گلزار، چه ديدي
جز سرزنش و بد سري خار، چه ديدي
رفتي به چمن، ليك قفس گشت نصيبت
غير از قفس، اي مرغ گرفتار، چه ديدي

زندگي، درك همين اكنون است
زندگي، شوق رسيدن به همان فرداييست
كه نخواهد آمد.
تو نه در ديروزي ، و نه در فردايي
ظرف امروز، پُر از بودن توست
شايد اين خنده كه امروز، دريغش كردي...
آخرين فرصت همراهي با، اميد است.
زندگي شايد آن لبخنديست، كه دريغش كرديم.
زندگي، زمزمهي پاك حيات است، ميان دو سكوت.
زندگي، خاطرهي آمدن و رفتن ماست.
لحظهي آمدن و رفتن ما، تنهاييست...
من دلم ميخواهد...
قدر اين خاطره را دريابيم.
ü خدایا! دلم را که هر شب نفس می کشد در هوایت اگرچه شکسته ، شبی می فرستم برایت...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
مرا مي بيني و هر دم زيادت ميكني دردم
تو را مي بينم و هر دم زيادت مي شود ميلم
به خدایت سوگند
که بی تو غم تنهایی و بی هم نفسی؛
لحظه ای دست از من نکشد
بی تو بی تابم و دنیای من از رنگ تهی است.
به خود عشق قسم
و به چشمان پر از مهر تو سوگند ای دوست،
من و احساس و تو و عشق و خدا،
همه هم پیمانیم که به هم فکر کنیم.
ü خيلي از شبهاي زندگيم يلداست ...مثل امشب...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
به كجا چنين شتابان؟... 
گَوَن از نسيم پرسيد
دل من گرفته زين جا،
هوس سفر نداري
زغبار اين بيابان؟
همه آرزويم، امّا
چه كنم كه بسته پايم...
به كجاچنين شتابان؟...
به هر آن كجا كه باشد،
به جز اين سرا، سرايم
سفرت بخير امّا تو ودوستي خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي،
به شكوفه ها ،به باران،
برسان سلام ما را…
سر تا پاي خودم را كه خلاصه ميكنم، ميشوم قد يك كف دست خاك كه ممكن بود يك تكه آجر باشد توي ديوار يك خانه، يا يك قلوه سنگ روي شانه يك كوه، يا مشتي سنگريزه، تهته اقيانوس؛ يا حتي خاك يك گلدان باشد؛ خاك همين گلدان پشت پنجره.
يك كف دست خاك ممكن است هيچ وقت، هيچ اسمي نداشته باشد و تا هميشه، خاك باقي بماند، فقط خاك.
اما حالا يك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد. يك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب كند، عوض بشود، تغيير كند.من همان خاك انتخاب شده هستم. همان خاكي كه با بقيه خاكها فرق ميكند. من آن خاكي هستم كه توي دستهاي خدا ورزيده شدهام و خدا از نفسش در آن دميده. من آن خاك قيمتيام. حالا ميفهمم چرا فرشتهها آنقدر حسودي شان شد.
اما اگر اين خاك، اين خاك برگزيده، خاكي كه اسم دارد، قشنگترين اسم دنيا را، خاكي كه نور چشمي و عزيز دُردانه خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض نشود، اگر انتخاب نكند، اگر همين طور خاك باقي بماند، اگر آن آخر كه قرار است برگردد و خود جديدش را تحويل خدا بدهد، سرش را بيندازد پايين و بگويد: يا لَيتَني كُنت تُراباً. بگويد: اي كاش خاك بودم...
اين وحشتناكترين جملهاي است كه يك آدم ميتواند بگويد. يعني اين كه حتي نتوانسته خاك باشد، چه برسد به آدم! يعني اين كه...
خدايا دستمان را بگير و نياور آن روزي را كه هيچ آدمي چنين بگويد.
ü هر وقت از این دنیا و مشکلاتش خسته و نا امید شدی بروكوه و فریاد بزن آیا هنوز امیدی هست؟در جواب میشنوی هست...هست...هست...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

هيچ كس درك نكرد
وسعت وجود من را ،
كه سراسر تنهايست ...
بي هيچ دلبستگي
ادامه مي دهم
اين به ظاهر زندگي را
شب را به اميد صبح
و صبح را به اميد شب مي گذارنم
نه سلامي و نه لبخندي
مي گذرد و مي گذرانم
غرق در فلسفه ي ترنج
دنبال بزرگ ترين ستاره آسمان مي گردم
تا پريشاني ام را پشت آن پنهان كنم
اما...
زار مي زند ابعاد كج و معوج افكارم
هميشه فكر مي كردم كه جذام ترسناك ترين بيماريست
اما حال ...
افكارم ،
مرا بيشتر مي ترساند
ü سرچشمه شادی به جز سرچشمه اندوه نیست هرگاه شادی میکنید به ژرفای درون دل خود بنگرید تا ببینید گریه و اندوه شما برای آن چیزیست که مایه شادی شما بوده است.

