تبليغاتX
"تیک تاک "
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387

آسمان آبی خواهد شد

چشمانت راهی خواهد شد!

  خواهد  رفت!

یادت هست؟

چشمانت بی پروا ابری شد

چشمانی رویایی،  نورانی ، روحانی

سوز می خواندی

درد می گفتی

آه می بردی

چشمانت خندیدند

و تو بارانی تر   باز هم می خواندي...

                 

من جنین...من نو پا...من کودک...من نو نهال...من نوجوان...من چرا دین و ایمانم سست شدن؟؟؟ [ لابد از اول سست بودن خودم خبر ندارم.... آنکس که نداند و نداند که نداند....در جهل مرکب ابد الدهر بماند... ]ما همچنان مانده ایم....و مانده ایم....من جنین...من نو پا...من کودک...من نو نهال...من نوجوان...من جوان...من میانسال...من پیر....من مرده... چرا باید از زندگی سیر شم؟؟؟چرا حوصله ی زندگی رو ندارم؟؟؟

ü      معشوق من چنان لطیف است, که خود را به "بودن"نیالوده است, که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد, نه معشوق من بود.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

نگارنده گل آفتابگردون در 20:28 با موضوع: | لینک ثابت |

یکشنبه نوزدهم خرداد 1387

عشق یعنی دل سپردن در الست

 عشق یعنی ذکر ناموس خــدا

 عشق یعنی صحبت بی واهمه

 عشق یعنی انقــــــلاب فاطمه

عشق یعنی عشق ناب فاطمه

 

 خاکم به سر

خرابی دیگر در سر  سرای وحی

 آن جا که قدسیان هنگام صبح و شام، تعظیم می کنند...

آن جا که عرشیان هنگام هر فرود، تکریم می کنند، تقدیس می کنند...

چشم خون فشان، در خاک سامره تنها و ...

 

همه مى‏گفتند: اين دختر رسول خداست، او فرزند رهبر ماست. ولى تو يادگار همسرت را از گردنت باز مى‏كنى، و گردنى را با بهاى آن آزاد مى‏سازى، چرا كه مايه مسرّت قلب پيامبر است زبان ما را رسد كه وصف تو گوييم و كجا به انديشه ما آيد كه ذكر تو آريم، و كجا توان قلم بود كه üنقش حُسن تو نويسد و كدام آينه است كه درخشش نور تو را بتاباند.

 

×       فاطمه جان! خوشی ز عمر ندیده خدانگهدارت صنوبری خمیده! خدانگهدارت

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

نگارنده گل آفتابگردون در 0:20 با موضوع: | لینک ثابت |

جمعه سوم خرداد 1387

 

می خواهم آب شوم

در گستره ی افق

آن جا که دریا به آخر می رسد

و آسمان
          آغاز می گردد ! ...

 

 

 

 

 

نیچه می گوید : “موسیقی خودِ پژواکِ یافته ماست” پس ای ساز کوچک من که سرشاری از بزرگی درون ، بنواز تا بزرگی درون و روح و اندیشه ات تسلای خاطری باشد و اینک من هم با رازهايي که در خود نهفته داری همراه خواهم شد و به رویایی پای خواهم گذاشت که دروغ های واقعی را به تصویر می کشد... و برای اینکار چشم هایم را نخواهم بست چون برای دیدن و لمس کردن رویاهای خوب نیازی به بستن چشمها نيست  . . .

 

 

ü              روزهايي براي آمدن هستند و روزهايي براي رفتن . اينجا قابي خواهد شد بر ديوار بزرگ اين دنياي مجازي روزهايي كه گذشت در اين سرا و نيز مي گذرد

ü               و ديگر هيچ...

 

 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

نگارنده گل آفتابگردون در 1:24 با موضوع: | لینک ثابت |