بله – نوبت خداحافظي آفتابگردون رسيده–
اون اوايلي كه اين وبلاگ رو درست كردم دوستي از من پرسيد چرا اسمتو آفتابگردون
گذاشتي؟ گفتم چون گل آفتابگردون باوفاست و هيچ وقت از عشقش (خورشيد) رو بر
نميگردونه و تا غروب با خورشيد ميچرخه – در جوابم گفت آره اين درسته ولي يادت باشه
عمر آفتابگردون كوتاه هست!! گفتم ميدونم ولي عمر كوتاهي كه با وفا بگذره بهتر از
عمر طولاني هست كه با بي وفايي و خيانت باشه... گفت چرا با سبز مينويسي گفتم چون
رنگ زندگيست و بهم اميد ميده - آدم بعضي وقتا با يه كلمه حرف اشتباهي نا بخشودني
رو مرتكب ميشه وبراي جبرانش دست به كارهايي ميزنه كه كار رو خرابتر ميكنه... آره
من هم با چند كلمه حرف عزيزي رو كه خيلي دوستش داشتم و دارم رو از خودم رنجوندم
بعد هم هر كاري كه انجام دادم ديگه نتوستم دلشو به دست بيارم آخه دلش از سنگ بود و
من توان آب كردن سنگ رو نداشتم- اين وبلاگ هم فقط به همين خاطر درست كردم تا بلكه
ناشناس بتونم دلشو به دست بيارم كه نشد كه نشد – دستم رو شد – عشقم فراري شد- نقشه
هام نقش بر آب شد- گفتم حتما حكمتي داره ... اين وسط لااقل تنها سودي كه نسيبم شد
اين بود كه داداشها و آجي هاي عزيزي از طريق اين وبلاگ آشنا شدم و چيزهاي زيادي
ازشون ياد گرفتم ميدونم هنوز اين معما توي ذهنتون هست كه آفتابگردون خانم هست يا
آقا؟ اجازه بديد اين معما مجهول بمونه چون ديگه آفتابگردون عمرش به سر اومده و
ديگه وجود نداره... از خدا ميخوام كه( ه...ي) عزيز منو به خاطر حرفهاي نابه جايي
كه زدم ببخشه و از همينجا براش آرزوي خوشبختي و شادكامي دارم... و اميدوارم
باوفايي من بهش ثابت شده باشه - من ميرم تا اون برگرده...و وجود من آزارش نده
سرتون رو به درد نيارم منو حلال كنيد و ببخشد – همتونو دوست دارم – به قول
نگارم شاد زييييييييييي بدرود...
قلـــم تراشيدم
از استـخوانم
مرکب
گـــرفتم از خــون رگانم
گرفتم کاغـــذی
از پرده دل
نوشتم بهـــــر
یار نامهربانــم
هميشه در
خاطرمي ه...ي
قلمم نمی نویسد
بر رویش غباری نشسته
چقدر غمگین به نظر می آید
ومنتظر دستهای مهرباني که غبار پس زند
من کمی آن طرف ترم
با غم خلوت کرده ام
به تو می اندیشم..ه..ي
غم دست نوازش بر سرم میکشد
بغض گلویم را می فشارد
میخواهم بگریم
ولی اشک هم سرزمین چشمهایم را ترک گفته
اشک هم دگر هوای تو نمیکند
یا شاید مشکل از دل من است
شاید دل من آنقدر که مینویسد عاشق نیست
این فکر غمگین ترم میکند
در بالا دستم پنجره ای باز است به سمت آسمان
چقدر آسمان را دور می بینم...
پي نوشت:
شريعتي
ميگه : چقدر روح محتاج فرصتهايي است كه در آن هيچ كس نباشد
من ميگم : چقدر
روح محتاج فرصتهايي است كه در آن يك نفر باشد كه قلبش براي تو بتپد
خدا نگهدارتون...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
علی پا به این دنیا گذاشت و
قلب عاشقان را محسور کرد و همگان را با انسانی
آشنا کرد که پدر تمامی آفریدگان پروردگارش لقب گرفت - سيزده
رجب تولد زمزم زلال عترت است. تولدي
كه چشمه عبوديت را در جانهاي خفته جوشان مي كند و
نورش مشعل فروزان راه رسالت نبي اكرم ص است سيزده رجب آينه
حق نما در طليعه خط ولايت است .
عشق او آينه دل را صفا و جلا مي دهد و ولاي او مرز
قبولي طاعات بندگان است . (ميلاد حضرت علي (ع) مبارك ...
زیباترین ولادت: تنها کسی که در داخل خانه خدا بدنیا آمد، اوست
زیباترین
نام: بنا بر روایات متعدد، نام علی مشتق از نام
خداست.
زیباترین معلم: علی تربیت شده دست پیامبر (ص) بود.
زیباترین سخنان: به تعبیر بسیاری از بزرگان، نهج البلاغه برادر قرآن کریم است.
و اما روز پدر:
پدر جان ، نگاه مهربان و صداي دلنشينت هميشه مرحم دل من در اين غربت است ،به تو افتخار ميكنم پدرم راه تمام زندگيست ، پدرم دلخوشي هميشگيست .
پدر همان يار قدیمی من
پدر همان نور افتاب من
پدر صدای تو در گوشهايم دائم زم زمه ميکند
نباشد روزی که ان صدا را نشنوم....
پدر حضورت در کنارم سنبل شادابی و نشاط من است.
پدر احساس ازادی و رهایی میکنم وقتی دست
نوازش بر سرم میکشی، نگاهم میکنی و بوسه ای
بر صورتم میکاری. احساس غرور میکنم.
پدر، پر افتخارترین شخص برای من ،
کسی که تمام زحماتش را نثار من کرد
باشد روزی که به من افتخار کنی
پي نوشت:
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
گاهی اوقات میلغزد و گاهی اوقات خیر ، درست مثل زمانی که قدم برمیداری و میروی ، که باز گاهی میدانی کجا قدم میگذاری و زیر پایت چیزی را حس میکنی و گاهی هم فکر میکنی که حس میکنی اما در عمل چیزی نیست جز هیچی ...
روزگار هم شده است معجونی از همه همین چیزها و هیچ ها و سراب ها و حباب ها ، گاهی رنگی و گاهی سیاه و سفید و گاهي سبز، و حتی گاهی بی رنگ بی رنگ ، بدون هیچ نامی و نشانه ای و علامتی ، گمنام گمنام ...
گاهی میتوان ساعتها حرف زد و داد سخن گفت ، گاهی هم باید ساعتها و حتی روزها سکوت کرد و به انتظار نشست تا زمانی فرا رسد برای چیزکی گفتن ...
بودم ، هستم ، خواهم بود شاید اگر قسمت باشد ، همینجا ، شاید کمی آن طرف تر ، شاید هم در گوشه ای ديگر
مهم بودن است ، بدان که هنوز هستم ... هنوز نفسي ميآيد
و اما تو!!
ندانستم و بي خبر ،
آمدي به خوابم ...
خوابم شد رويايي شيرين ،
اغشته به حضور گرمت ...
من و تو
شديم ما و
در آرامشي ابدي
سرود وصل را سروديم ...
آمدي و رفتي اما ،
عطر سكوتت
همچنان جاري ست ...
پ.ن:
ü در معامله با خدا بزرگترین ضرری که نصیبت خواهد شد سود صد در صد است
ü اين روزها درگير امتحان و كار هستم زياد نميتونم نت بيام و شرمنده دوستان هستم اگه بهشون سر نميزنم دليل بر بي معرفتي نباشه.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
آسمان آبی خواهد شد
چشمانت راهی خواهد شد!
خواهد رفت!
یادت هست؟
چشمانت بی پروا ابری شد
چشمانی رویایی، نورانی ، روحانی
سوز می خواندی
درد می گفتی
آه می بردی
چشمانت خندیدند
و تو بارانی تر باز هم می خواندي...

من جنین...من نو پا...من کودک...من نو نهال...من نوجوان...من چرا دین و ایمانم سست شدن؟؟؟ [ لابد از اول سست بودن خودم خبر ندارم.... آنکس که نداند و نداند که نداند....در جهل مرکب ابد الدهر بماند... ]ما همچنان مانده ایم....و مانده ایم....من جنین...من نو پا...من کودک...من نو نهال...من نوجوان...من جوان...من میانسال...من پیر....من مرده... چرا باید از زندگی سیر شم؟؟؟چرا حوصله ی زندگی رو ندارم؟؟؟
ü معشوق من چنان لطیف است, که خود را به "بودن"نیالوده است, که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد, نه معشوق من بود.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

عشق یعنی دل سپردن در الست
عشق یعنی ذکر ناموس خــدا
عشق یعنی صحبت بی واهمه
عشق یعنی انقــــــلاب فاطمه
عشق یعنی عشق ناب فاطمه
خاکم به سر
خرابی دیگر در سر سرای وحی
آن جا که قدسیان هنگام صبح و شام، تعظیم می کنند...
آن جا که عرشیان هنگام هر فرود، تکریم می کنند، تقدیس می کنند...
چشم خون فشان، در خاک سامره تنها و ...
همه مىگفتند: اين دختر رسول خداست، او فرزند رهبر ماست. ولى تو يادگار همسرت را از گردنت باز مىكنى، و گردنى را با بهاى آن آزاد مىسازى، چرا كه مايه مسرّت قلب پيامبر است زبان ما را رسد كه وصف تو گوييم و كجا به انديشه ما آيد كه ذكر تو آريم، و كجا توان قلم بود كه üنقش حُسن تو نويسد و كدام آينه است كه درخشش نور تو را بتاباند.

× فاطمه جان! خوشی ز عمر ندیده خدانگهدارت صنوبری خمیده! خدانگهدارت
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
می خواهم آب شوم
در گستره ی افق
آن جا که دریا به آخر می رسد
و آسمان
آغاز می گردد ! ...
نیچه می گوید : “موسیقی خودِ پژواکِ یافته ماست” پس ای ساز کوچک من که سرشاری از بزرگی درون ، بنواز تا بزرگی درون و روح و اندیشه ات تسلای خاطری باشد و اینک من هم با رازهايي که در خود نهفته داری همراه خواهم شد و به رویایی پای خواهم گذاشت که دروغ های واقعی را به تصویر می کشد... و برای اینکار چشم هایم را نخواهم بست چون برای دیدن و لمس کردن رویاهای خوب نیازی به بستن چشمها نيست . . .
ü روزهايي براي آمدن هستند و روزهايي براي رفتن . اينجا قابي خواهد شد بر ديوار بزرگ اين دنياي مجازي روزهايي كه گذشت در اين سرا و نيز مي گذرد
ü و ديگر هيچ...
اي گل ،تو ز جمعيت گلزار، چه ديدي
جز سرزنش و بد سري خار، چه ديدي
رفتي به چمن، ليك قفس گشت نصيبت
غير از قفس، اي مرغ گرفتار، چه ديدي

زندگي، درك همين اكنون است
زندگي، شوق رسيدن به همان فرداييست
كه نخواهد آمد.
تو نه در ديروزي ، و نه در فردايي
ظرف امروز، پُر از بودن توست
شايد اين خنده كه امروز، دريغش كردي...
آخرين فرصت همراهي با، اميد است.
زندگي شايد آن لبخنديست، كه دريغش كرديم.
زندگي، زمزمهي پاك حيات است، ميان دو سكوت.
زندگي، خاطرهي آمدن و رفتن ماست.
لحظهي آمدن و رفتن ما، تنهاييست...
من دلم ميخواهد...
قدر اين خاطره را دريابيم.
ü خدایا! دلم را که هر شب نفس می کشد در هوایت اگرچه شکسته ، شبی می فرستم برایت...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
مرا مي بيني و هر دم زيادت ميكني دردم
تو را مي بينم و هر دم زيادت مي شود ميلم
به خدایت سوگند
که بی تو غم تنهایی و بی هم نفسی؛
لحظه ای دست از من نکشد
بی تو بی تابم و دنیای من از رنگ تهی است.
به خود عشق قسم
و به چشمان پر از مهر تو سوگند ای دوست،
من و احساس و تو و عشق و خدا،
همه هم پیمانیم که به هم فکر کنیم.
ü خيلي از شبهاي زندگيم يلداست ...مثل امشب...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
به كجا چنين شتابان؟... 
گَوَن از نسيم پرسيد
دل من گرفته زين جا،
هوس سفر نداري
زغبار اين بيابان؟
همه آرزويم، امّا
چه كنم كه بسته پايم...
به كجاچنين شتابان؟...
به هر آن كجا كه باشد،
به جز اين سرا، سرايم
سفرت بخير امّا تو ودوستي خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي،
به شكوفه ها ،به باران،
برسان سلام ما را…
سر تا پاي خودم را كه خلاصه ميكنم، ميشوم قد يك كف دست خاك كه ممكن بود يك تكه آجر باشد توي ديوار يك خانه، يا يك قلوه سنگ روي شانه يك كوه، يا مشتي سنگريزه، تهته اقيانوس؛ يا حتي خاك يك گلدان باشد؛ خاك همين گلدان پشت پنجره.
يك كف دست خاك ممكن است هيچ وقت، هيچ اسمي نداشته باشد و تا هميشه، خاك باقي بماند، فقط خاك.
اما حالا يك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد. يك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب كند، عوض بشود، تغيير كند.من همان خاك انتخاب شده هستم. همان خاكي كه با بقيه خاكها فرق ميكند. من آن خاكي هستم كه توي دستهاي خدا ورزيده شدهام و خدا از نفسش در آن دميده. من آن خاك قيمتيام. حالا ميفهمم چرا فرشتهها آنقدر حسودي شان شد.
اما اگر اين خاك، اين خاك برگزيده، خاكي كه اسم دارد، قشنگترين اسم دنيا را، خاكي كه نور چشمي و عزيز دُردانه خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض نشود، اگر انتخاب نكند، اگر همين طور خاك باقي بماند، اگر آن آخر كه قرار است برگردد و خود جديدش را تحويل خدا بدهد، سرش را بيندازد پايين و بگويد: يا لَيتَني كُنت تُراباً. بگويد: اي كاش خاك بودم...
اين وحشتناكترين جملهاي است كه يك آدم ميتواند بگويد. يعني اين كه حتي نتوانسته خاك باشد، چه برسد به آدم! يعني اين كه...
خدايا دستمان را بگير و نياور آن روزي را كه هيچ آدمي چنين بگويد.
ü هر وقت از این دنیا و مشکلاتش خسته و نا امید شدی بروكوه و فریاد بزن آیا هنوز امیدی هست؟در جواب میشنوی هست...هست...هست...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

هيچ كس درك نكرد
وسعت وجود من را ،
كه سراسر تنهايست ...
بي هيچ دلبستگي
ادامه مي دهم
اين به ظاهر زندگي را
شب را به اميد صبح
و صبح را به اميد شب مي گذارنم
نه سلامي و نه لبخندي
مي گذرد و مي گذرانم
غرق در فلسفه ي ترنج
دنبال بزرگ ترين ستاره آسمان مي گردم
تا پريشاني ام را پشت آن پنهان كنم
اما...
زار مي زند ابعاد كج و معوج افكارم
هميشه فكر مي كردم كه جذام ترسناك ترين بيماريست
اما حال ...
افكارم ،
مرا بيشتر مي ترساند
ü سرچشمه شادی به جز سرچشمه اندوه نیست هرگاه شادی میکنید به ژرفای درون دل خود بنگرید تا ببینید گریه و اندوه شما برای آن چیزیست که مایه شادی شما بوده است.
شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت؟
گفت ای عاشق دیوانه فراموش شوی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را گفت
گفت دیری نکشد تو نیز خاموش شوی
كسي ديگر نمي كوبد در اين خانه ي متروك ويران را كسي ديگر نمي پرسد چرا تنهاي تنهايم و من چون شمع مي سوزم و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند و من گريان و نالانم و من تنهاي تنهايم درون كلبه ي خاموش خويش اما كي حال من غمگين نمي پرسد و من درياي پر اشكم كه توفاني به دل دارم درون سينه ي پرجوش خويش اما كسي حال من تنها نمي پرسد و من چون تك درخت زرد پاييزم كه هردم با نسيمي ميشود برگي جدا از او و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند...
مي روم خسته و افسرده و زار، سوي منزلگه ويرانه ي خويش
به خدا مي برم از شهر شما، دل شوريده وديوانه خويش
مي برم تا که در آن نقطه دور،شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لکه ي عشق، زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم، ز تو اي جلوه ي اميد محال
مي برم زنده به گورش سازم، تا از اين پس نکند ياد وصال
پ.ن
-
اگه یه روزی /یه جایی/یه وقتی خیلی احساس تنهایی کردی بدون خدا این شرایط رو محیا کرده که باهاش حرف بزنی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نوشتن سخت می شود گاهی ...
تلخ نوشتم- گاهی شیرین و گاهی هیچ
گاهی بغض گلویم را می گرفت - هنوز هم بعضی نوشته ها را میخوانم و بغض می کنم
چه سخت است.........
سکوت - شب و قصه ی همیشگی
دلم تنگ می شود هنوز .
مینویسم اما.... بر روی کاغذ پاره های دلم
قایق می سازم و دور می شوم از این خاک غریب
امشب نای باران ندارم
صاف تر از همیشه
بی غصه و بی درد
و من اشک میریزم 
...........
کوله بارم به دوش - پر از درد
و شاید رفتن درمان کند دردها را
همین بود قصه ی من؟! همین
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
فردا مي آيد روشن و پراميد، ولي من آن را نخواهم ديد
من كودكم ، كودكي كه نميدانم امروز چيست ، فردا چيست من نميدانم چرا پدر و مادر ندارم نميدانم چرا پدر نيست ؟چرا مادر گريه ميكند ، در گريه كار ميكند و هميشه از پنجره جدايي نگاه ميكند كه من هيچ چيز نميبينم و نميدانم چرا من هم گريه ميكنم و چرا هميشه توي دلم ،توي آسمان ، لاي آدمها لاي درختها لاي كتابها ،دنبال خدا ميگردم .
بعضي ها ميگويند غصه نخور اينده روشن مال شماهاست ولي من نميدانم آينده روشن چطور از خونه تاريك و سرد ما ،از سفره خالي ما ، از گريه و خستگي مادرم ،از جاي خالي پدرم ،از اين همه نا اميدي به سراغ من مي آيد ؟؟آيا من به اينده روشن خواهم رسيد؟؟
بچه هاي زيادي هستند كه عيد را ميبينند و لذت ميبرند بهار را ميبينند بازي را ميفهمند شادي را درك ميكنند ولي من هنوز نميدانم عيد چه مزه اي دارد بوي بهار چيست ايا من آن آينده روشنم ؟؟با اين دل كوچك و تنها با اين تنهايي و ترس ،انگار هيچ وقت تمام نميشود
شايد آن آينده روشن نزد ماست شايد شما آن كسي هستيد كه خدا وند براي تنهايي اين كودكان فرستاده است به ياري اين كودكان بشتابيد ...

دشتها آلوده ست...
در لجنزار گل لاله نخواهد روييد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد؟
فكر نان بايد كرد و هوايي كه در آن نفسي تازه كنيم.
گل گندم خوب است .گل خوبي زيباست!
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را علف هرزه كين پوشانده است.
هيچكس فكر نكرد كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست.
و همه مردم شهر بانگ برداشتند كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد كه چرا ايمان نيست...
وزماني شده است كه به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست!
حميد مصدق
پ.ن
1- من هم انشاالله وضع ماليم مساعدتر بشه ميخوام چند كودك رو به سرپستي بگيرم شما هم از اين قافله عقب نمونيد (لذت فراواني داره )
2- تو نيكي ميكن و در دجله انداز كه ايزد در بيابانت دهد باز
نوبهار است در آن كوش كه خوش دل باشى
كه بسى گل بدمد باز و تو در گِل باشى
در بهار،هر ورقی دفترحالی دگر است
حیف باشد که زحال همه غافل باشی
چند روزی بیشتر به سال نو نمونده، بوی عید همهجا را پر کرده، درختان از خواب زمستاني بيدار شده اند،خون تازه اي توي رگهاي شهر جاري شده همه در تكاپوي تدارك سفره هفت سين و خريد عيد هستند بچه ها توي پوست خودشون نميگنجند؛
دوستان من بياييد همين قدر كه به ظاهر و اطرافمون توجه ميكنيم يه كم هم به دلمون توجه كنيم و دلمون رو هم خونه تكوني كنيم هرچي پس مونده كينه و نفرت و زشتي توي دلمون هست رو دور بريزيم و خونه دلمون رو پاك و زلال كنيم مثل آينه و با هفت سين صداقت و صميميت خونه دلمون رو تزئين كنيم و شاداب و پر انرژي سال جديد رو با نام و ياد خدا آغاز كنيم...

پي نوشت:
1- عيد نوروز همه دوستان و همراهان عزيز مبارک... آرزو میکنم بهترين و زيباترين لحظات رو در كنار خانواده تجربه كنيد و اين ايام به كامتون باشه و حسابي بهتون خوش بگذره
2- من كه هنوز آمادگي ورود به سال جديد رو ندارم ، نمیدونم... نمیدونم چه دعایی برای لحظه تحويل سال بخونم و از خدا چي بخوام!!! (سلامتي دوستان)
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
قفس ديدم ، رهايی يادم آمد تو رفتی ، بی وفايی يادم آمد
چو بانگ نامه بر در کوچه پيچيد چکيد اشکم ، جدايی يادم آمد

کسی در راه است
کوله بار سفرت رفت و نگاهم را برد...
نه تو دیگر هستی ،نه خیالی که در آن دلخوشی ام سبز شود
سایه ها می دانند ،که به دنبال نگاهی نگران تر از ابر، سخت سرگردانم
هیچکس گمشده ام را نشناخت
تا شبی رایحه ی نابی خبر آورد
که کسی در راه است
چشمی از درد دلم اگاه است
کاش وقتي زندگي فرصت دهد، گاهي از پروانه ها يادي کنيم، کاش بخشي از زمان خويش را وقت قسمت کردن شادي کنيم ،کاش وقتي آسمان باراني ست، از زلال چشمهايش تر شويم، وقت پائيز از هجوم دست باد ،کاش مثل پونه ها پرپر شويم
پي نوشت:
1- از دوستاني كه نسبت به بنده لطف دارند سپاسگزارم.
2-الهی! همه عمر خود بر باد کردیم و بر تن خود بیداد کردیم و شیطان لعین را شاد کردیم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
"یا و کیل"
حجاب چهره جان می شود این غبار تنم
خوش آن دمی که از این چهره پرده بر فکنم
خانه دلم سنگيست. چنديست که سنگيست.
فريادي بر آوردم که ياري ام کنيد، صدايي نيامد. دوباره خواستمش. هيچ. التماسش کردم. ندا آمد که تو نياز به که داري، گفتم "تو" گفت که نيازت را بخشيدمت. گفت نمي بينمش. گفت بر شانه هايت نگاه کن. مي بينيشان.
آه. ولي من کور بودم. دوباره نياز کردم. گفت فرشته هاي موکلت را گفته ام هميشه ياري ات کنند. چرا ياري نخواستي. گفتم فريادم به آنها نمي رسد.
سکوت شد.
دوباره گفتم کجا بيابمشان؟ به کدامين سو بايد نگاه کنم و فرياد بزنم.
گفت فريادي نياز ندارد. موکلانت بر شانه هايت نشسته اند. ديرگاهي است که به تو مي نگرند. به سکونت. به سقوطت.
کافيست که آهسته در گوششان نجوا کني.
گفتم پيش از اين هم به من کمک کرده اند آيا؟
گفت: آري، آن روز که دلت شكست را يادت مي آيد، دلت سنگي بود، يادت مي آيد، اشکت را جاري ساختند. مي داني که دل سنگي را جايگاه شبنم نيست.
در دلم مي گويم. مي دانم که مي شنوندو ياريم ميكنند.
ياريم کنيد...
پي نوشت:
1- آي با معرفتا آفتابگردون رو فراموش كرديد همين بود رسم رفاقت؟ ها؟؟
2-سوخته داند که چیست ، پختن سودای خام – خام بودم پخته شدم سوختم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
به پایان فکر نکن , اندیشیدن به پایان هر چیز , شیرینی حضورش را تلخ میکند , بگذار پایان تو را غافلگیر کند , درست مانند آغاز(دکترشریعتی)
دارم کم کم بوی بهار رو حس ميكنم . ، کم کم داره فرشا از رو دیوار خونه ها آویزون میشن . کم کم دارن ماهی قرمزا میان و سبزه ها سبز میشن . يك سال ديگه گذشت يا به عبارتي يه سال ديگه به مرگ نزديكتر شديم
قسمتی از نیایش علی شریعتی
خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.
خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.
خدایا:رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.
خدایا:مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.
خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.
خدایا:شهرت منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.
خدایا:درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز. ان چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم.
خدایا:مرا به خا طر حسد کینه و غرض عمله اماتور مگردان.
خدایا:خودخواهی را چندان درمن بکش یا درمن برکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز ان در رنج نباشم.
خدایا:مرا در ایمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق« باشم.
خدایا:به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.
خدایا:مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن.
لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز
پي نوشت:
1- ميخوام شروع كنم بيست و پنج سال دوم زندگيمو بهتر و پربار تر از قبلی
2- چند وقتي فعال نبودم باز ميخوام شروع كنم و زود به زود آپ منم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
زندگی گل زيباييست به نام غم؛ فرياد بلنديست به نام آه؛ مرواريد غلتانيست به نام اشک؛ و آيينه ی شکسته ايست به نام دل.
چند سال پیش اگه یکی میومد پیشم و میگفت که من یکی رو دوست دارم و اون اصلا به من فکر نمیکنه ،بهش میخندیدم و میگفتم مگه دوست داشتن یک طرفه هم میشه،دوست داشتن یکطرفه اسمش خریته حماقته مگه میشه آدم عاشق یه نفر باشه و اون طرف اصلا انگار نه انگارش باشه؟ دوس داشتن واقعی مال وقتیه که دو طرفه باشه.ولی حالا میفهمم میشه با تمام وجودت یکی رو دوست داشته باشی و شب و روزت یکی بشه و هر لحضه آرزوی داشتنش رو داشته باشی ولی اون همچین حسی نسبت به تو نداشته باشه حالا میفهمم آدم چه حسی پیدا میکنه وقتی تو دلت فریاد میزنی که دوستت دارم و در کمال بی رحمی کم محلی میبینی این محل نگذاشتن مثه پتک میخوره تو سرت و نتیجش بغضیه که توی گلوت گیر میکنه مثل خنجر و زخمی عفونی را به جا میزاره .اون موقع است که میخوای فریاد بزنی دیوونه هیچکسی نمیتونه بیشتر از من دوست داشته باشه آخه چرا نمیفهمی؟اینجور موقع هاست که دلت میخواد تنها باشی اینجور موقع هاست که غبارغم رو دلت میشینه این موقع هاست که از هیچ چیزی نمیتونی لذت ببری. با همه ی این حرف ها میخوام بگم عزیز من عشق من با تمام وجود دوست دارم...حتی اگه تو منو دوست نداشته باشی نمیدونی چقدر احتیاج به اون آرامشی دارم که بعد از با تو بودن بهم دست میده.ولی افسوس.افسوس که داشتن تو برای لحظه ای در کنارم تبدیل به یک آرزوی محال شده...

اگه به زور روز گار از زندگیت میرم کنار
میرم که ثابت بکنم دوستت دارم دیونه وار
پا ورقی:
1.دلم گرفته از این دنیا و آدمای بی معرفتش!!بعضی وقتا میگم کاش متولد نشده بودم(این حرفمو پس میگیرم نا شکری نمیکنم )خدایا به نداده هایت شکر!! حتما مصلحتی هست
2-الهی یکی نان دارد و دندان ندارد یکی جان دارد و جانان ندارد
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
اگر سر به سینه ام بگذاری خواهی شنید صدای قلبی را که تک تک ضربانش در امید دیدار تو می تپید اما امروز آن قلب با کوچکترین تلنگری خواهد مرد و ضربانش به دنبال "تیک تاک لحظه های زندگی" میدود تا روزی سنگینی خاک را بر پیکر بیجانش احساس کند
آن پیکری که هیچ کس به غرورش احترام نگذاشت... حتی خودش!!
آن پیکری که روزی نام تو را در تمام وجودش فریاد زد و تو آن را نشنیدی...یا نخواستی بشنوی ، چه کسی خراب کرد کلبه آرزوهایم را و شکست آن غروری را که وجودش را برای تو خشکاند ؟؟...آه ..چه کوتاه بود همسفر تو بودن در جاده سرنوشت ای کاش سرنوشت اینگونه نمینوشت...
رنج بی سبب ،انتظار بیهوده... دنیا همچون خنده های تو تهی است .. لبخندت را باید در خواب جستجو کرد.. ترس بی سبب ، درد بی سبب، دنیای کوچکتر از هیچ!! تا کی تحمل؟؟
صبحدم گفتمش ای راحت جان نام تو چیست؟
گفت : من نو گل زیبا ز باغ شیراز
گفتم ای کاش شبی باز شوی بنده نواز
گفت با یاد، لب و دوش و برم، دل خوشدار
ما چو عمریم که چون رفت نمی آید باز
گفتمش: یاد تو از خاطر افسرده ام هرگزنرود
مگر آندم که شود این تن و دل خاک انداز

پاورقی:
1-این هفته یه خورده کارهای عقب افتاده دارم کمتر میام نت گفتم امروز هم بنویستم تا جبران مافات کرده باشم (راستی اگه رنگ سبز وبلاگم چشماتون رو اذیت میکنه بگید تا مشکی بنویسم)
2-اینا حرفای دلمه دوست دارم با تمرکز کامل و عمیق نوشته هام رو بخونید... خیلی وقتا خودم چندین بار میخونمشون..امتحانها هم که تموم شده دیگه بهانه ای نیست برای سر نزدن دوستان!!!(آهنگ وبلاگ رو هم گوش کنید)
3- و در آخر امیدوارم اونی که این نوشته ها رو براش نوشتم بخونه..که میخونه...آرزومند شادی همه دوستان هستم .بدرود
اضافه شد:
آبجی عزیزم محدثه روز سبز شدنت (تولدت) رو بهت تبریک میگم
جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست
جشن تو شروع زیبای تموم شادیاست
جشن تو شروع یک روز مقدسه
وقت شکرگزاری به سوی درگاه خداست

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
محض خاطر آن همه دیروز نرو!
کمی تحمل کن
ببین قطره های باران
وقتی از هم جدا میشوند
چه زود میمیرند...
آه ای زندگی این منم که با تمام پوچی از تو لبریزم...
ثانیه ها بی قرار شده اند تیک تاک ،تیک تاک (استرس!!)وای گوش کن!صدای امواج ناآرام دریا را میشنوی؟دریا هم بیقرار شده است،گل آفتابگردون بیتابه امشب همه چیز داره خراب میشه لعنت به.......خودم... عمر آفتاب گردون رو به اتمام است
کنار ساحل تنها نشسته ام.سرم را روی زانوان بی رمقم گذاشته ام.موجهای وحشی و مست،روی اعصاب من راه میروند.
آسمان بی ستاره هست .باد می آید. نمیدانم این اشکهای من است یا قطره های روشن باران که صورتم را خیس کرده است.
دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم چقدر دلتنگم.بگویم که دل دیوانه ام فقط ....دلم فقط .... و دیگر هیچ... سکوت
خسته ام.دلم صدای تورا میطلبد.دلم فانوس چشمهای تو را میخواهد تا در این سیاهی بی پایان راه را گم نکند.
وای که این لحظه ها انگار هرگز به پایان خود نمیرسند.
تو نباشی ،دنیا برایم قفس میشود.و هیچ دستی برایم آب و دانه نمیریزد.ای کاش در قفس بودم،ای کاش صیاد من بودی.و دستان پر مهر تو برایم دانه میریختند و من هرروز تو را میدیدم.
دارد باران میبارد روی صورتم نازنینم! باران عشق... نمیدانم که چرا دلم دیوانه اوست!!!

پاورقی:
1- دلم گرفته بود امشب(ریگ و دار به آب زدم) مجبور شدم سنت شکنی کنم و زود آپ کنم
2- زیاد جدی نگیرید در نا امیدی بسی امید است نمیزارم رشته هام رو پنبه کنند!!
**********************************************************
با سلام و درود به همه دوستای گلم مهربونای من مخصوصا هستی خانوم که منو وادار به نوشتن این پست کرد البته خودم دوست داشتم و ایشون لطف کردن و منو به این بازی دعوت کردن .البته بازی که اسمشو نمیشه گذاشت یک نوع معرفی و یا آشنا کردن دوستان با خصوصیات همدیگه هست امیدوارم خوشتون بیاد
و اما سوالات آزمون که به قول هستی خانوم از امتحان پایان ترم سختتره
1-خودتو معرفی کن:(با عرض شرمندگی اینو نمیتونم صادقانه جواب بدم)
2-خصوصیات:
انسان دوست ، صادق، با وجدان...زود جوش و یه خورده عصبی ، منزوی
3- فصل مورد علاقه :
بهار***(همراه با بوی بهارنارنج)
4- رنگ مورد علاقه :
سبز و آبی نیلی
5-غذای مورد علاقه :
هر غذایی خاصیت خودشو داره از چیزی بدم نمیاد ولی قرمه سبزی و جوجه کباب اونم از نوع دست پخت مامان رو خیلی دوست دارم+لبنیات
6- میوه مورد علاقه:
گلابی ،موز+هویج
7- موسیقی موردعلاقه
سنتی رو ترجیح میدم اول علیرضا افتخاری..شهرام ناظری..استاد بنان..امین الله رشیدی توی خواننده های زن هم هایده و مرضیه.
8 بد ترین ضد حال:
زیاد خوردم ولی اولیش همین بود دنیا اومدم !!!
9-ناشیانه ترین کاری که کردم:
....زبان سرخ سر سبز را میدهد بر باد..بعضی وقتا نجویده صحبت میکنم موردهای زیادی داشتم
شماره ۱۲ (حضرت اجل رو حضرت عجل نوشتم انگار سوادم زنگ زده!!) مرسی هستی جون!!!
10-بهترین خاطره:
بچه دار شدن خواهرم بعد از 15سال
11-کسی که بخوام ملاقاتش کنم:
یکی از خواننده های وبلاگ!!(خودش هم نمیدونه)
12-کسی که نخواهم ببینمش:
حضرت اجل عجل!!!چون خیلی گناهکارم
13-برای کی دعا میکنم؟
پدر و مادرم و...
14-موقعیت من در 10 سال آینده:
خوش بین هستم...به امید زنده هستم...دلخوشیها کم نیست
15- نداره تموم شد..
و اما ۵ نفری که باید من دعوتشون کنم به این بازی...دوست صمیمی ندارم ولی باشه
1-رهگذر دوست عزیزم که تازه باهاش آشنا شدم
2-مهدی عزیز که نسبت به بنده خیلی لطف داره
3- ستایش عزیز که بعید میدونم وقت داشته باشه که شرکت کنه
۴- مرجان دوست عزیزم که وبلاگشو دوست دارم
۵- آریا دوست همیشه شاداب من
پاورقی:
1- دنیا بدان نیرزد که پریشان کنی دلی را...![]()
در پیچ و خم کوچه زندگی ، دفتر تقدیرم را نظاره میکنم که دستان قدرتمند سرنوشت آن را ورق میزند و نوشته هایش را با قلم قسمت تغییر میدهد آرزوی این را داشتم که روزی بتوانم این درخت تنومند سرنوشت را از ریشه بخشکانم تا هیچ وقت نتواند دفترم را با دستان بی مهرش ورق زند و آنان را که دوستشان دارم هیچ گاه با تکرار واژه قسمت از من نگیرد.
تقدیم به یک دوست بی وفا که شاید نوشته هایم را بخواند...
آب دریا ها را من "سبز" دیده ام
آبی آسمانها را "خاکستری"
و عشق را چنان "سیاه"
که مگر انکارش
دمیدن سپیده صبح "محبت" باشد

پاورقی:
1-(مخاطب خاص) در جواب دوست عزیزی که به اسم ناشناس توی وبلاگ نظر داده بود باید خدمتشون عرض کنم که من ادعایی ندارم که انسان درست کاری هستم و اعتقادات قوی دارم ..ولی همیشه سعی کردم معتقد باشم ..هر کسی نظرو عقیده خاص خودش رو داره باید به عقاید دیگران احترام گذاشت ...حوصله بحث ندارم شرمنده..اگه میخواستم جنسیتم رو بدونید توی بیوگرافی مینوشتم (مشو غره بر حسن گفتار خويش ***به تحسين نادان و پندار خويش)
2-دهه محرم هم تموم شد و ما هم کم کم باید از اون حال و هوا خارج بشیم و روال عادی زندگی رو پی بگیریم
سلام و صد سلام به دوستای گلم بعد از 12روز اومدم نت این چند روز که نبودم حسابی دلم برای دوستان تنگ شده بود هم برای اونایی که به یادم بودن و اومدن به وبم سر زدن هم اونایی که فراموشم کردن!! همتونو دوست دارم و از امروز در خدمتتون هستم
بر شانه هاى شهر، نوای یا حسین می آید دلم بازهوایی میشود...
کربلا آبروي تاريخ است، حيثيت عشق و شرافت قيام، حسين، يکجا در زميني که کوچکترين زميني است که بزرگترين انقلاب را در دامن پرورده، در کوتاهترين زمان، در غروبي سرخ همه سخنان را با زبان خون گفت و بر ضمير زمان نوشت..
شب شام غريبان داد از آن شب
هزاران داد و صد فرياد از آن شب
بيابان پر ز اطفال حزين بود
تو گويي محشري اندر زمين بود
محرم آمد و دل غم گرفته است
زمين و عرش را ماتم گرفته است
به عاشورا چه غوغايي بپا شد
به راه حق چه جانهايي فدا شد
روان شد جوي خون در دشت لاله
پرستو ها شدند از آشيانه
يكايك لاله ها در خون تپيدند
پرستو هاي عاشق پر كشيدند
شقايق را يكايك سر بريدند
1-رفتم عذاداری شام غریبان چندتا شمع روشن کردم و یه گوشه نشستم شمع ها رو روشن کردم و همینجور که به شعله شمع خیره شده بودم واقعه عاشورا را توی ذهنم مرور کردم و با خود گفتم ما کجا و آنها کجا!!!
2-از امروز فعال میشویییییییییییییییییییییییییییییییم...



پرسیدم از هلال که چرا قامتت خم است
آهی کشید و گفت که ماه مُحرّم است
فرا رسيدن ماه محرم، ماه شهادت حضرت امام حسين ( ع ) رو به همه دوستان تسلیت عرض میکنم از خداوند بزرگ خواستارم كه ما را ازسنتهاي سطحي و ظاهري دور كنه و راه درست شناخت امام حسين و یارانش را به ما یاد بده و بتوانیم آنها را سرلوحه زندگی خود قرار دهیم
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
که آشوب در تمامی ذرات عالم
گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستاخیز عام که نامش محرم است

هنوز محرم نشده یه حس غریبی بهم دست داده که نمیتونم وصفش کنم یه جورایی توی دلم آشوب به پا شده یه اشتیاق یه بغض که میخواد بترکه منتها نه برای خودم بلکه برای سرورم حسین عشقم عباس ...صدای طبل و دهل ،سنج و زنجیر داره توی گوشم نغمه سرایی میکنه همینجوری که دستم روی کیبورد هست میرم توی فکر برمیگردم به سالهای قبل یادش به خیر هیئت سجادیه خیابون گردیهای شبانه از این هیئت به اون هئیت واقعا خودم هم نمیدونم توی این سالها چقدر از این شبهای محرم رو واقعا به خاطر امام حسین و عشق به محرم گذروندم و چقدرش از روی عادت و سنت!!! هر چی که بوده الان هوای اون روزها به سرم زده و بی تاب محرم شدم واسه همین هنوز محرم شروع نشده آپ محرمی کردم چند سالیه که از همه چی دور شدم ... پیش به سوی محرم...پیش به سوی.. بوی سیب و حرم حبیب و کربوبلا
جامه یاران سیاه و محفل و پرچم سیاه
آری آری این سیاهی یادگار زینب است

پاورقی:
1- عاشق و دلباخته تو هستم یا حسین دیوانه عشق تو هستم یا ابوالفضل
2- این 10 روز محرم شاید نت نیام یا اگه اومدم ضرب العجلی بیام و برم
3- بیایید واقعا برای امام حسین عزاداری کنیم عزاداریمون قلبی باشه برای امام حسین و یارانش باشه نه ظاهری و از روی عادت.. بیاد عشق و آزادگی رو از اونا یاد بگیرم توی این ایام بنده حقیر رو هم دعا کنید بدرود تا پست بعدی بعد از محرم



من زير پاهايم ايستاده ام
تا ضربان آخر را ببلعم
بالا بياورم بر گونه هايي که هميشه خيس بود
گناه از من نبود
گناه از عقربه هايي بود که بر سرنوشتي محتوم" تيک تاک" مي کردند
وجاذبه دستي که در خش خش پاييز مدفون شد
التماس ها ميان خيانت گريه مي کنند
اما روزي سرود شکستن استخوانهايم روي زبان
گوش جهان را کر خواهد کرد 
من جوانم, من هم سنگی در دستم است. اگرچه تا به امروز با این سنگ بلور عمرم را شکستم, اما از امروز با همین دستان این شیشه را دوباره خواهم ساخت. من جوانم. اگرچه از جوانیم خیلی رفت اما از همین باقیمانده آن استفاده خواهم کرد. در همین مدت آنقدر به خدا نزدیک خواهم شد که ملائکه بفهمند که باید سجده آدم را بکنند. به همگان و به خودم ثابت خواهم کرد که من انسانم نه حیوان!! من نیامده ام تا اندک زمان عمرم را به شهوت و عیش بگذرانم. من آمده ام با او باشم, برای او. در هر جای دنیا باشم با او بمانم و هرچه را دیدم از او بدانم.
من جوانم, پس میسرایم: "تا هستم, عبادتت را میکنم"
زندگی یعنی این:
پ ن:
1- این حرف دلم بود در جواب یه دوست !! دوستی همیشه غایب ، دوستی خاص که شاید این نوشته ها را بخواند
2- برای بهتر شدن هیچ وقت دیر نیست فقط نیاز به یک جو غیرت و همت است
3-تا توانی دلی به دست آور دل شکست هنر نیست!!
4- امروز قراره اولین بارون بباره ابر همه جا رو گرفته چشم دوختم به آسمان میخوام اولین نفر باشم که اشک شوق آسمان رو میبینه.....بدرود تا پست بعد![]()
****************************************************************************************
روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد و رفت که شنا کند . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود!!!

پ ن:
1- سال نوی میلادی (کریسمس)مبارک![]()
2- به این میگن یه آپ صبحگاهی ( به قول مامانی سحرخیز باش تا کامروا باشی)
3- حقیقت همیشه زیبا نیست و دروغ هم همیشه زشت نیست پس باید چشم بصیرت داشت تا فرق این دو رو فهمید
دراین دنیا تن مرد و نامرد هر دو یکیست
روزگار باید گذشت تا بدانی مرد کیست!!!
**********
پ ن:
پی نوشت نمیخواد خیلی با معناست
زلیلی من شنیدم یاعلی گفت به مجنون چون رسیدم یاعلی گفت
مگر این وادی دارالجنون است که هر دیوانه ای دیدم یاعلی گفت
خمیر خاک آدم را سرشتند چو برخواست آدم هم یاعلی گفت
به فرقش کی اثر میکرد شمشیر گمانم ابن مجلم هم یا علی گفت
مگر خیبر ز جایش کنده میشد گمان آنجا علی هم یا علی گفت
یا مولایم علی

غدير تنها نام يك سرزمين نيست. يك تفكر است، نشانه و رمزى است كه از تداوم خط نبوّت حكايت مى كند. غدير نقطه تلاقى كاروان رسالت با طلايه داران امامت است
آرى غدير يك سرزمين نيست، چشمه اى است كه تا پايان هستى مى جوشد، كوثرى است كه فنا برنمى دارد، افقى است بى كرانه و خورشيدى است عالمتاب
پ ن:
1- این عید خجسته و میمون رو از صمیم قلب به تمام عاشقان علی و همه دوستان گلم تبریک میگم
2-از این به بعد میخوام فعالتر باشم و وبلاگمو مرتب آپ کنم
۳- عاشقت هستم شاه مردان، نور یزدان، مولایم یا علـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی![]()
*************************************************************************************************
عیسی از نسل داوود است و مسیحیان اغلب وی را پسر خدا نامیده اند در حالی که مسلمانان او را پیامبر اولوالعزم می دانند . عیسی بنا به نوشته انجیل در زمان هرودیس در« بیت اللحم» یهودیه از مریم باکره متولد شد .
هر سی و سه سال یکبار تولد حضرت محمد و عید پاک روز بازگشت حضرت مسیح و روزی که حضرت موسی از رود نیل عبور کرد در یگ روز قرار می گیردین روزهابر پیروان مسلمان ؛ مسیحی و یهودی مبارک باد
درود بر محمد , عیسی و موسی پیامبران خدا که پیام آور صلح ؛ خوبی و دوستی بود
تولد عیسی میسح مبارک![]()
دلم را هيچکس باور نداشت
هيچکس کاري به کار من نداشت
بنويسيد بعد مرگم روي سنگ
با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ
او که خوابيده است در اين گور
بودنش را هيچکس باور نکرد
***************************************************************************
قورت مي دهم
همه دلتنگيهايم را
و تلخ نوشته هايم را
سر مي كشم
انكار نمي كنم
لج كرده ام
كه برايت بنويسم
گريه كنم
عاشقت بمانم
لج كرده ام
دوستت داشته باشم
دلم مي خواهد باور كني
دوستت دارم
همين
گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش میشد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار میتونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمیدونید خداست كه توبه رو از بندههاش قبول میكنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میكنه؛ عاشق میشم! ... توبه میكنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبهكنندهها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بندهاش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-
باد مي آيد
موهايم لاي باد مي پيچد
صورتم از دلتنگي
سرخ مي شود
لب دريا مي نشينم
و از ته دل
نبودنت را
آه مي كشم
و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی
اونا رو واسه ات بخونه
پدرم هميشه بهم می گه موقع مردن ،
اگر پنج تا دوست واقعی داشته باشی ،
اونوقت هست که زندگی بزرگی داشتی
می توان با يک زيرانداز ساده زير سقف آسمان خوابيد و دغدغه نداشت
می توان شب به شب با نان خالی عشق ساخت و غمی به دل راه نداد
می توان لبخند ها راغنيمت شمرد و فقط در خلوت اشک ريخت
می توان بی هيچ غصه ای نفس کشيد و دلشوره ای نداشت و از اندوه و رنج، آه کشيد
ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد
ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند
ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مور د اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند
زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال
تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند: بوسه
بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر
چشم : عضوي كه چشم چرانها با آن ارتزاق مي كنند
خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آ تشنشاني بدود
خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت
دست : عضوي كه در سينما نزد صاحبش بند نمي شود
دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود:دوران تجرد
رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است
سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست
سينما : جايي كه پشت سر شما حرف مي زنند
عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كرد
سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش ا ورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود
سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز ميشود
مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند
معجزه : دختری كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود
موش : خانم هايي كه نصفه شب به جيب شوهر هايشان شبيخون مي زنند
هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد
می توان ياسی چيد و می توان آن را به ديگران هديه داد و دل ها را با کينه غريبه ساخت و بذر مهربانی پاشيد
می توان..... اگر تو بخواهی ، اگر تو کمک کنی


