گاهی اوقات میلغزد و گاهی اوقات خیر ، درست مثل زمانی که قدم برمیداری و میروی ، که باز گاهی میدانی کجا قدم میگذاری و زیر پایت چیزی را حس میکنی و گاهی هم فکر میکنی که حس میکنی اما در عمل چیزی نیست جز هیچی ...
روزگار هم شده است معجونی از همه همین چیزها و هیچ ها و سراب ها و حباب ها ، گاهی رنگی و گاهی سیاه و سفید و گاهي سبز، و حتی گاهی بی رنگ بی رنگ ، بدون هیچ نامی و نشانه ای و علامتی ، گمنام گمنام ...
گاهی میتوان ساعتها حرف زد و داد سخن گفت ، گاهی هم باید ساعتها و حتی روزها سکوت کرد و به انتظار نشست تا زمانی فرا رسد برای چیزکی گفتن ...
بودم ، هستم ، خواهم بود شاید اگر قسمت باشد ، همینجا ، شاید کمی آن طرف تر ، شاید هم در گوشه ای ديگر
مهم بودن است ، بدان که هنوز هستم ... هنوز نفسي ميآيد
و اما تو!!
ندانستم و بي خبر ،
آمدي به خوابم ...
خوابم شد رويايي شيرين ،
اغشته به حضور گرمت ...
من و تو
شديم ما و
در آرامشي ابدي
سرود وصل را سروديم ...
آمدي و رفتي اما ،
عطر سكوتت
همچنان جاري ست ...
پ.ن:
ü در معامله با خدا بزرگترین ضرری که نصیبت خواهد شد سود صد در صد است
ü اين روزها درگير امتحان و كار هستم زياد نميتونم نت بيام و شرمنده دوستان هستم اگه بهشون سر نميزنم دليل بر بي معرفتي نباشه.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


