تبليغاتX
"تیک تاک " - ...
جمعه یازدهم مرداد 1387
سلام – خدا حافظ !!

بله – نوبت خداحافظي آفتابگردون رسيده– اون اوايلي كه اين وبلاگ رو درست كردم دوستي از من پرسيد چرا اسمتو آفتابگردون گذاشتي؟ گفتم چون گل آفتابگردون باوفاست و هيچ وقت از عشقش (خورشيد) رو بر نميگردونه و تا غروب با خورشيد ميچرخه – در جوابم گفت آره اين درسته ولي يادت باشه عمر آفتابگردون كوتاه هست!! گفتم ميدونم ولي عمر كوتاهي كه با وفا بگذره بهتر از عمر طولاني هست كه با بي وفايي و خيانت باشه... گفت چرا با سبز مينويسي گفتم چون رنگ زندگيست و بهم اميد ميده - آدم بعضي وقتا با يه كلمه حرف اشتباهي نا بخشودني رو مرتكب ميشه وبراي جبرانش دست به كارهايي ميزنه كه كار رو خرابتر ميكنه... آره من هم با چند كلمه حرف عزيزي رو كه خيلي دوستش داشتم و دارم رو از خودم رنجوندم بعد هم هر كاري كه انجام دادم ديگه نتوستم دلشو به دست بيارم آخه دلش از سنگ بود و من توان آب كردن سنگ رو نداشتم- اين وبلاگ هم فقط به همين خاطر درست كردم تا بلكه ناشناس بتونم دلشو به دست بيارم كه نشد كه نشد – دستم رو شد – عشقم فراري شد- نقشه هام نقش بر آب شد- گفتم حتما حكمتي داره ... اين وسط لااقل تنها سودي كه نسيبم شد اين بود كه داداشها و آجي هاي عزيزي از طريق اين وبلاگ آشنا شدم و چيزهاي زيادي ازشون ياد گرفتم ميدونم هنوز اين معما توي ذهنتون هست كه آفتابگردون خانم هست يا آقا؟ اجازه بديد اين معما مجهول بمونه چون ديگه آفتابگردون عمرش به سر اومده و ديگه وجود نداره... از خدا ميخوام كه( ه...ي) عزيز منو به خاطر حرفهاي نابه جايي كه زدم ببخشه و از همينجا براش آرزوي خوشبختي و شادكامي دارم... و اميدوارم باوفايي من بهش ثابت شده باشه - من ميرم تا اون برگرده...و وجود من آزارش نده  سرتون رو به درد نيارم منو حلال كنيد و ببخشد – همتونو دوست دارم – به قول نگارم شاد زييييييييييي بدرود...

 

قلـــم تراشيدم از استـخوانم
مرکب گـــرفتم از خــون رگانم
گرفتم کاغـــذی از پرده دل
نوشتم بهـــــر یار نامهربانــم

 

هميشه در خاطرمي  ه...ي

 

قلمم نمی نویسد

بر رویش غباری نشسته

چقدر غمگین به نظر می آید

ومنتظر دستهای مهرباني که غبار پس زند

من کمی آن طرف ترم

با غم خلوت کرده ام

به تو می اندیشم..ه..ي

غم دست نوازش بر سرم میکشد

بغض گلویم را می فشارد

میخواهم بگریم

ولی اشک هم سرزمین چشمهایم را ترک گفته

اشک هم دگر هوای تو نمیکند

یا شاید مشکل از دل من است

شاید دل من آنقدر که مینویسد عاشق نیست

این فکر غمگین ترم میکند

در بالا دستم پنجره ای باز است به سمت آسمان

چقدر آسمان را دور می بینم...

 

پي نوشت:

 

شريعتي ميگه : چقدر روح محتاج فرصتهايي است كه در آن هيچ كس نباشد
من ميگم : چقدر روح محتاج فرصتهايي است كه در آن يك نفر باشد كه قلبش براي تو بتپد

خدا نگهدارتون...


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

نگارنده گل آفتابگردون در 11:48 با موضوع: | لینک ثابت |